
شد نود وسه هشتم ماه شش
ثلمه رسید از فلک کج روش
آن فلک بی هنر کج مدار
گنبد گردونِ خم نابکار
نیمه شبی نحس و بلاخیز بود
حادثه ای تلخ و غم انگیز بود
رفت عزیزی ز سرای امید
نادره مردی که چُنو کس ندید
روح سِتُرگی به فضا پر کشید
از مَحَن و لطمه دنیا رهید
خلق خوش و چهره آرام او
کرده دل و جان همه، رام او
هیچ ندیدم چُنو دریا دلی
نی به سرایّی و نه در محفلی
بود زمانی به دلم آرزو
تا بنشیم به برش روبه رو
دیدن رخسار صبورش کنم
کسب کمالی ز حضورش کنم
آنکه به یاران همه یاری نمود
آنکه غم از مخزن دلها زدود
حاج حمید اسوه پاکی و نور
دادبگسترد به نزدیک و دور
جان وتنش در کف اخلاص بود
منزلتش نزد خدا خاص بود
رفت ازاین مسکن خاکی به عرش
در دل جنت بنشیند به فرش