وبلاگ گروه فارس الحجاز

در فارس الحجاز کلیپ ها و بنر های بسیار زیبا با کیفیت فوق العاده می توانید دریافت کنید.

وبلاگ گروه فارس الحجاز

در فارس الحجاز کلیپ ها و بنر های بسیار زیبا با کیفیت فوق العاده می توانید دریافت کنید.

مشخصات بلاگ
وبلاگ گروه فارس الحجاز

این وبلاگ برای گروه تخصصی فارس الحجاز می باشد.
در وبلاگ فارس الحجاز کلیپ ها و بنر های بسیار زیبا با کیفیت فوق العاده می توانید دریافت کنید.
استفاده ازمطالب وبلاگ با درج منبع بلامانع است.

تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
آخرین نظرات
نویسندگان

۹ مطلب با موضوع «شهادت» ثبت شده است

  ** عـرش بـر جـلـوۀ رخـسـار حسین(ع) مـی نـازد **
                                        ** عـرش بـر اشـک عــزادار حسین(ع) مـی نـازد **

     ** قـبـر شـش گـوشـه بـه زوّار حسین(ع) مـی نازد **
                                        **
 کــربـلاء هــم بــه علمدار حسین(ع) مــی نــازد **

     ** فاطمه(س) ام ابــیـهــا ، بــه حسین(ع) مــی نــازد **
                                        **
 هـمـه جـا زینب کبری(س) بـه حسین(ع) مـی نازد **

     ** این حسین(ع) کـیسـت کـه مـحبوب تمام دلهاست **
                                        **
 او حسین(ع) است حسین(ع)، میوۀ قلب زهراء(س) **

  • محمد مهدی گلرو
در ششمین روز اردیبهشت ماه سال 1345، حمید دادگسترنیا پا به دنیای فانی گذاشت.
حمید دومین فرزند حاج محمد دادگسترنیا بود، کسی که موهایش را در راه تعلیم و تربیت سفید کرده است. بعدها حمید نیز قدم در راه پدر گذاشت و راه و رسم معلمی پیشه کرد.
دوران دبستان و راهنمایی را در مدرسه‌ی جعفری اسلامی گذراند. خانواده و شرایط محیطی از حمید یک انسان مذهبی و متدین ساخته بود. در سال 1359 حمید دادگسترنیا وارد دبیرستان می‌شود. با شروع جنگ حمید که شاهد شهادت یکایک دوستان خود بود. تصمیم می گیرد ، از پدر اجازه می‌گیرد و برای اولین بار در تاریخ 29 خرداد 62 جهاد خود را آغار می‌کند.
یک سال بعد (تابستان 63) حمید با گردان کمیل لشکر 27 محمد رسول الله وارد منطقه‌ی پدافندی میمک می‌شود و در زمستان همان سال با گردان کمیل در عملیات بدر شرکت می‌کند.
حمید که در همین اثناء در رشته‌ی علوم آزمایشگاهی دانشگاه اصفهان قبول شده بود، فقط برای شرکت در امتحانات دانشگاه به عقب برمی‌گشت تا هم دانشجو باشد و هم رزمنده.
با فرا رسیدن تابستان 64، حمید با گردان مالک به منطقه‌ی مهران می‌رود. حمید اهل یکجا نشستن نبود، گویا پر کاری و سماجتش در رسیدن به هدف تمامی نداشت. همین ویژگی باعث شد تا در بهمن 64 در عملیات والفجر 8 در قسمت اورژانس لشکر 27 محمد رسول الله شرکت کند.
سال 65 برای حمید پر است از اتفاق و عملیات. اردیبهشت ماه حمید برای چندمین بار پا به خاک عراق می‌گذارد و به عنوان یک رزمنده همراه با دیگر رزمندگان مسئولیت پدافند جزیره‌ فاو را بر عهده می‌گیرد. تیرماه با همرزمان گردان مالک در عملیات کربلای 1 شرکت می‌کند. با لشکر قمربنی هاشم اصفهان طوفانهای کربلا 4 و 5 را پشت سر می‌گذارد.
با گذشت چهار سال از تاریخ اولین اعزامش به جبهه تا به حال پایش به بیمارستان باز نشده بود. سال 66 ، برایش جراحت و جانبازی تقدیر کرده بودند.
ترکشی در عملیات نصر 7، پشت سر حمید جا خوش می‌کند. بیهوش شدن‌های نابهنگام و متوالی باعث می‌شود حمید را از ارتفاعات دو پازا به بیمارستان مشهد و از آنجا به تهران بیاورند.
تنها پس از گذشت 4 ماه از جراحتش، این بار با گردان انصار الرسول عازم جبهه‌ها می‌شود. حمید اهل نیمه‌کاره رها کردن امور نبود. نصر 7 به ثمر نشسته و مقدمات قابل قبولی برای انجام عملیات بیت المقدس 2 در منطقه کردستان پدید آمده.
انتظار حمید در تاریخ 25 دی ماه با رمز یا زهرا (س) به سر می‌رسد و عملیات آغاز می‌شود.
شرایط عملیات بسیار سخت است. برف سنگینی بر روی کوه‌های در هم تنیده نشسته است.راه رفتن عادی سخت است چه رسد به جنگیدن!
در ساعات اولیه شروع عملیات پای چپ حمید بر روی مین می‌رود. مین یک متر زیر برف‌ها، منتظرش بود. همین فاصله خودش موجب می‌شود که به طور کامل پای حمید قطع نشود. وی شوخ طبیعش را در حالیکه کف پایش به شدت خون‌ریزی می‌کرد، به رخ همگان می‌کشد تا مبادا روحیه‌ی رفقای رزمنده‌اش خراب شود.حمید را  بعد از انجام مداوایی کاملا ابتدایی به تبریز انتقال می‌دهند.
در تبریز کار خاصی انجام نمی‌دهند و حمید را به بیمارستانی در اصفهان اعزام می‌کنند. برادر بزرگش آقا سعید که او هم رزمنده است بر بالین برادر حاضر می‌شود. دکترها قصد قطع کردن پای حمید را دارند، آقا سعید مخالفت می‌کند و با اصرار حمید را به تهران می‌برد.
در تهران پای حمید را چند بار عمل می‌کنند، زمستان 66 را با همین پای مجروح پشت سر می‌گذارد. سال 67 حمید برای انجام عمل جراحی عازم آلمان می‌شود. در آنجا هم دوبار عمل جراحی بر روی پایش انجام می‌شود ولی دیگر این پا برایش پا نمی‌شود. لنگیدن هنگام راه رفتن می‌شود جزء مشخصه‌های ظاهری حمید...
بعد از پایان یافتن جنگ، حمید در سال 1369 در رشته‌ی علوم اجتماعی دانشگاه تهران شروع به تحصیل می‌کند. هم زمان با تحصیلش وارد عرصه‌ی آموزشی و معلمی می‌شود و چند سالی در مدارس مختلف تهران تدریس می‌کند.
حمید در سال 1376 با تنی چند از چهره‌های آموزشی، موسسه هدایت میزان را پایه‌گذاری می‌کند. مهرماه 76 دبیرستان میزان در منطقه‌ی 2 تهران شاهد حضور دانش‌آموزانی پر حرارت و با اشتیاق است.
حالا دیگر میزان حکم سنگر فرهنگی را برای حمید دارد و باید موسسه را گسترش دهد.
راهنمایی میزان در سال 79 و دبستان نیز در مهر 83 شروع به کار می‌کند.
مأموریت موسسه میزان فقط برای امور آموزشی نبوده و نیست. حمید کمر همت می‌بندد و اردوهای جهادی را از نوروز 1377 آغاز می‌کند. ثمره‌ی این اردوها عبارت است از: ساخت یک مسجد، پانزده مدرسه، یک نمازخانه، یک سالن اجتماعات، یک دار القرآن و 60 منزل مسکونی در مناطق محروم (خوزستان و چهار محال بختیاری).
حمید دادگسترنیا در یک کلام معلمی مجاهد بود.جوانانی که به شاگردی او افتخار می کنند راه و روش حمید را ادامه می دهند.ان شالله.. 
از سمت چپ: شهید علی بلورچی- معلم مجاهد حمید دادگسترنیا
  • محمد مهدی گلرو

داستان تلخ یک عکس مرحوم دادگسترنیا

نوروز 1390 بود.
مانند سنوات  قبل ، باز هم کاروان اردوی جهادی موسسه میزان با همت حاج آقا، راهی مناطق محروم از توسعه خوزستان شده بود.
بچه ها از صبح اول وقت رفته بودند سر کار و امروز کمی زودتر بر می گشتند. 
چون قرار شده بود سری به رودخانه کرخه بزنند تا خنکای آب جاری رود، خستگی کار روزانه را از تن شان بیرون کند.
اتوبوس ، نزدیکی ساحل رودخانه ایستاد.
بچه ها تند و سریع به طرف آب دویدند.
حاج آقا هم آرام آرام در حالی که لبخندی به لب داشت کنار آب رسیدند.
هیاهو و شالاپ شولوپ آب همه جا را پر کرده بود.
بعد از آب تنی ، نوبت گرفتن عکس های یادگاری شد.
بچه ها تند تند عکس می گرفتند. بعد هم از بزرگترها خواستند تا در کنارشان عکس بگیرند.
حاج آقا هم وارد آب شدند. و چند تایی عکس گرفتند.
هنوز بچه ها مشغول عکس گرفتن بودند که صدایی آشنا بچه ها را به نماز دعوت کرد:
- وقت نماز شده !
صدای حاج آقا بود که مثل همیشه منادی و دعوی به نماز اول وقت اطرافیان شده بود.
همان جا کنار ساحل کرخه، نماز اول وقت ظهر به جماعت خوانده شد.
-----------------------------------------------------------
و حالا صبح شنبه 8 شهریور 1393 است.
پیامکی عجیب به دستم می رسد.
به تلخی می خندم و می گویم : شوخی هم حدی دارد ! 
چند دقیقه بعد دوست دیگری همین پیامک را می فرستند.
این بار با دقت بیشتری می خوانم.
هر چه فکر می کنم نمی توانم بپذیرم که خبر درست باشد. 
در حال بررسی کلمه به کلمه پیامک هستم که دوست سومی باز هم این پیامک را برایم می فرستد:
انا لله و انا الیه راجعون. رحلت عارف مجاهد مرحوم حمید دادگسترنیا به اطلاع می رسد.
این بار درنگ نمی کنم و از یکی از دوستان می پرسم:
پیامی که فرستادین چیه ؟ یعنی چی ؟
جواب اومد: تصادف
میگم: شوخی می کنید؟ آقا دادگستر خودمون ؟
و جواب اومد : بله ! متاسفانه الان با اخوی شون صحبت کردم.
و فقط تونستم بگم : یا الله
--------------------
کاملا مبهوت و گیج ام.
خیلی ها مثل من خبر را می شنوند و باور نخواهند کرد.
مشغول ارسال خبر روی سایت موسسه میزان هستم . متن که تنظیم می شود، دنبال عکس می گردم.
ذهنم به سرعت به سمت عکس های اردوی جهادی می رود.
جهادی 1390 / ساحل کرخه
با دیدن عکس بغضم می ترکد.
همین را همراه با خبر ارسال می کنم.
دقایقی بعد در پاسخ به یکی از دوستان که عکسی از حاج آقا را می خواهد همین را برایش می فرستم.
------------------------------------------------------------------------------------
حالا این عکس بر اعلامیه ترحیم حاج آقا نقش بسته، و البته بر روی تعدادی از بنرهای تسلیت و تعزیت.
چه کسی فکرش را می کرد که عکس لحظات شوخی و خنده و تفریح نوروز 1390 در ساحل رودخانه، قرار است عکس اعلامیه ترحیم مدیر، معلم و استاد دوست داشتنی مان بشود ؟
عکسی که یاد آور لحظات همراهی مان با مجاهد خستگی ناپذیر بود، از این به بعد یادآور مفارقت و جدایی ما از آن معلم سخت کوش است.
مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ وَ مِنْهُم مَّن یَنتَظِرُ وَ مَا بَدَّلُوا تَبْدِیلًا  
از مومنان مردانی هستند که به پیمانی که با خدا بسته بودند وفا کردند بعضی بر سر پیمان خویش جان باختند و بعضی چشم به راهند و هیچ پیمان خود دگرگون نکرده ‏اند.
  • محمد مهدی گلرو

به یاد استاد در اولین شب جمعه مرحوم دادگسترنیا

صبح پنج شنبه 13 شهریور ماه ، جمعی از شاگردان مرحوم حاج حمید دادگسترنیا به همراه خانواده معظم ایشان ر سر مزار ایشان حاضر شده و زیارت عاشورا خواندند.
 
 

 

  • محمد مهدی گلرو
بسم الله الرحمن الرحیم
آقا...، اجازه
آقا، اجازه...
امروز می‌خواهم به جای آقا و برادر، شما را... ، پدر صدا کنم.
بگذار فقط چند دقیقه‌ای با شما صمیمی‌تر از همیشه باشم.آخر دو سه شب است که غمی جانکاه، جانم را آزرده، و ماتمی سهمگین و غریب، آشفته و بیتابم کرده؛ از آن غم‌ها که هر وقت گرفتارش می‌شدیم، سراغ خودتان می‌آمدیم؛ غمی که دوستانم به آن درد یتیمی می‌گویند.
راستی... دردِ یتیمیِ پدرِ نَسَبی جانکاه‌تر است یا... از دست دادن پدری که نه‌فقط الفاظ قرآن و ادب و شرف و جهاد و مقاومت و انسانیت و فداکاری و مردم‌داری و احساس مسئولیت و ده‌ها واژة شریف دیگر را به ما یاد داد؛ که عمل مخلصانه به این‌ها را به ما آموخت؟ من یقین دارم که شما نکرده هیچ نگفتید؛ و نرفته راه ننمودید؛ و بدانچه گفتید، ایمان داشتید؛ و پیش از گفتن، بدان‌ها عمل کرده بودید. شما اگر می‌گفتید فرزند زمان خویشتن باشیم، می‌دانستیم که خودتان بوده‌اید. شاهدش پای مجروح از جنگتان بود. یادگاری از عملیات بیت المقدس 2 ، ارتفاعات مائوت . اگر می‌گفتید هر کس بمیرد و امام زمان خویش را نشناخته باشد، به مرگ جاهلیت مرده است، خودتان شناخته بودید. شاهدش عشقی بود که به امام زمان  و پیرجماران و خلف صالحش می‌ورزیدید. اگر می‌گفتید راه این است و چاه آن، راه را رفته بودی و چاه را نه. شاهدش تقوای نمایان ، در سراسر وجودتان بود.
پدرم!
بگذار روشن و صریح بگویم که ما در عملَتان و ترکَتان ، در ردَّتان و قبولتان، در مهرتان و قهرتان، در همه‌چیزتان خدا را دیدیم و قرآن را و تقوی را . «الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا» را که می شنیدیم ، شما در ذهنمان بودیدو  شما  بودید که گویا فرشتگان رحمت بر قلبتان نازل شده و به شما آرامشی عمیق بخشیده بودند؛ چنان‌که در زندگی دنیایی تان، به فضل خدا و به سبب ایمان و عمل صالحتان، به قول ثابت رسیده بودید و بر سر همان عهدی بودید که از روز الست با خدایتان بسته بودید. زندگی‌نامه‌ تان گواهی می‌داد که لحظه‌ای در راهی که برگزیده بودید، در امامی که پیروی‌اش را کرده بودید، و در مقتدایی که عاشق و پرچمدارش بودید، تردید نکردید و نه‌فقط گوش به وسوسه‌های شیطان و دروغ‌های خناسان نسپردید، که آیینه دار تمام‌نمای ولایت در مدرسه بودید .
پدرم!
من یقین دارم که حکمت محکم و لطف ناشناخته‌ای در پشت پردة رحلت جانسوز تان پنهان است.  شما آیتی بودید نسخ ناشدنی ، و از خداوند حکیم و ودود نمی‌سزد که چون تویی را از ما بگیرد و ما را بی‌دلسوز و بی‌راهنما گذارد.
ما شهادت می‌دهیم که تو پس از امام ، خود را غریبانه بر خاک کشیدی، دلسوزانه دستِ افتادگان وادی جهل را گرفتی، برای یتیمان پدری کردی و برای بی‌خانمان ها،  خانه ساختی، به هر خیری سر کشیدی، از هر شرّی گریختی، بیتاب دیدار یار بودی، در غم یاران شهیدت از عمق جان می گریستی، دل‌تنگ یاران سفرکرده‌ات بودی، و صبوری کردی، تا آن ساعت مهیب، در آن شب عجیب، در جاده‌ای که جان تو را ستاند و به خدا رساند. من فقط از این بی‌وفایی‌ات در عجب‌ام که چگونه نگران این هزاران چشم منتظر نبودی. من از این بی‌مهری‌ات متحیرم که تک‌و تنها بی‌همراهی هیچ‌یک از ما به دیدار محبوب کوچ کردی. ببینم؛ راست بگو: چه نشانت دادند و چه دیدی که از این‌همه دل بریدی. تو این‌همه بی‌وفا نبودی که ما را در این حیرانی‌های پیش رو تنها گذاری. ما هیچ؛ حسین‌ات؛ حسن‌ات؛ زینب‌ات؛ همسرت؛ پدرت؛ مادرت. آه، برادرانت، که شکستند در فراق تو! آه، دوستانت، که هنوز رفتنت در باورشان نمی گنجد! آه، بستگانت که نخ تسبیح جمعشان بودی ! آه، شاگردانت که دستگیرشان بودی ! آه، معلمانت، که شاگردی می کردند در کلاس درسَت! آه، همرزمانت که بوی خاکریز و خون و شهادت را از تو استشمام می کردند! آه، همکارانت که در هر واقعه ای تو معین و راهنمایشان بودی . چقدر دوست داشتیم که می‌ماندی و باز برایمان لبخند می‌زدی، لطیفه می‌گفتی، راه می‌نمودی، و دستگیری می‌کردی! حتی چقدر دوست داشتیم که باز نهیب‌مان می‌زدی و نصیحت‌مان می‌کردی!
پدرم!
یادمان نرفته که تو از میان همة شغل‌ها، معلمی را برگزیده بودی که هنر عشق ورزیدن است و راه‌نمایی و دستگیری. تو اگرچه از ساختن خانه و مدرسه برای محرومان غافل نبودی، انسان‌سازی را سرلوحة کارنامة ایثارت قرار داده بودی؛ صدقة جاریه‌ای که تا دنیا دنیاست، بر روح پاکت خیر و برکت می‌بارد. چه دست‌ها که گرفتی! چه بیراهه‌رفته‌ها که به راه بازگرداندی! چه لبخندها که بر لب‌ها نشاندی! چه حق‌ها که گفتی! چه خون دل ها که نخوردی ! چه راه‌ها که گشودی! چه مهربانی‌ها که نمودی!
پدرم!
سلام بر تو روزی که بودی و چون شمع سوختی و به ما راه نمودی؛ و سلام بر تو روزی که غریبانه رفتی و جان از مهلکة دنیا به سلامت به در بردی؛ و سلام بر تو روزی که امیدمان به شفاعت توست. اکنون و هیچ‌گاه دعایت را از ما دریغ نکن. دل‌هایمان را دریاب و در غم‌ها و شادی‌هایمان با ما باش؛ تا روزی که دوباره در کنار امام زمان  که یادآورش بودی، به دیدارت نایل شویم و در رکابش عاشقانه جان سپریم و مگر در صبح های دل انگیز اردوی های جهادی در کنارت زمزمه نکردیم : اللهم ان حال بینی و بینه الموت الذی جعلته علی عبادک حتما مقضیا فاخرجنی من قبری ... و مگر شهادت را در نمازهایت طلب نمی کردی . یادم نمی رود که از تو آموخته بودم که در قنوت نمازهایت می خواندی : الهی احینی سعیدا و امتنی شهیدا . سعید زیستی و حمید بودی و از خدای مهربان می خواهم که دیگربار بیایی و شهید بروی .
من تا زنده‌ام، تو را در کلاس  حاضر می‌بینم؛ به کلاس که قدم می گذاشتی بهار با نسیم نفسهایت می شکفت و عطر گل محمدی ات فضا را می آکند. با قلب زلالت ، دلها را به پاکی می خواندی و دستان گرم و صمیمیت مشق عشق می نوشتند و سرانگشتانت افق های فردای نور را نشانمان می دادند و اشارات تو آن سوی پرده های خاک را ، ملکوت پاک خدا را . و در این هنگامه تو منتظر هیچ تقدیری نبودی تا زنده‌ام، به اردوی جهادی می‌روم؛ تا هستم، در نمازم به روح آرام تو اقتدا می‌کنم؛ تا همیشه، شاگرد بیان شیوا و عمل زیبایت هستم. تا نفس دارم، به راه تو می‌اندیشم.
پدرم!
یادت به خیر باد؛ یاد لبخند زیبایت؛ یاد کلام شیرین‌ات؛ یاد قلب مطمئن‌ات؛ یاد دل مهربانت؛ یاد ایمان بی‌تردیدت؛ یاد عمل صالحت... یادت، راهت، نامت، و آرمانت، آباد، و روح ملکوتی‌ات شاد باد!  

  • محمد مهدی گلرو

مراسم سومین روز درگذشت مرحوم حاج حمید دادگسترنیا (1)

  • محمد مهدی گلرو

پیکر مرحوم دادگسترنیا در شهر ری آرام گرفت.

امروز موسسه میزان شاهد حضور انبوه علاقه مندان به معلمی بود که جوانی خویش را در جبهه های نبرد حق علیه باطل سپری کرده بود و مفتخر به مدال جانبازی بود. و سال های پس از جنگ نیز جهادگر عرصه فرهنگ و تعلیم و تربیت ایران اسلامی مان بود.
مراسم با شکوه وداع با پیکر این معلم فرهیخته و مجاهد عارف ساعت 10 صبح با ذکر مصیبت حضرت سید الشهدا (ع) آغاز گردید. پس از ادای نماز ، پیکر مطهر این جانباز سرافراز بر دوش شاگردانش در خیابان تشییع شد.
بعد از انتقال پیکر مرحوم حمید دادگسترنیا به حرم حضرت عبدالعظیم حسنی (ع) و ادای نماز، برای آخرین بار خانواده و دوستان و شاگردانش با وی وداع کردند و بدن شریف اش در دارالرحمه حرم سید الکریم (ع) برای همیشه آرام گرفت.
  • محمد مهدی گلرو

                                                                              زمان مراسم سوم و هفتم مرحوم دادگسترنیا

مراسم شب سوم بزرگداشت مرد عرصه جهاد و فرهنگ مرحوم آقای حاج حمید دادگسترنیا ( مدیر عامل فقید موسسه هدایت میزان ) روز سه شنبه ١٣٩٣/٦/١١ ساعت ١٨ الی ١٩:٣٠ در مسجد المهدی واقع در خیابان  ستارخان، سه راه تهران ویلا برگزار می شود.
هم چنین مراسم شب هفتم روز جمعه ١٣٩٣/٦/١٤ ساعت ١٧ الی ١٨:٣٠ در مسجد نظام مافی میدان صادقیه، بلوار آیت الله کاشانی، بعد از چهار راه سازمان برنامه برگزار می گردد.

  • محمد مهدی گلرو

زمان تشییع مرحوم آقای دادگسترنیا

مراسم بدرقه و تشییع پیکر مطهر مجاهد عارف و معلم دلسوز ، مرحوم آقای حمید دادگسترنیا روز
 یک شنبه مورخ 93/6/9 ساعت 10 صبح 
در محل موسسه میزان برگزار می شود.
پس از قرائت نماز، پیکر ایشان به آستان حضرت عبدالعظیم حسنی (ع) منتقل خواهد شد.
 
 
آدرس : خیابان آزادی، خ حبیب اللهی ، بلوار شهید تیموری، نرسیده به اتوبان شیخ فضل الله کوچه گلنار 
( حیاط دبیرستان نوبت دوم)
 

 

  • محمد مهدی گلرو